عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

168

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

ابو شعيب او را به همسرى گرفت ، چون آن زن وارد كوخ شد ، پاره حصيرى در مجلس ابو شعيب ديد كه او را از رطوبت زمين حفظ مىكرد ، گفت : من هرگز در اين كوخ نمىمانم مگر آنچه را كه زير توست بيرون اندازى كه من خود از تو شنيدم مىگفتى ، زمين مىگويد ، اى پسر آدم امروز ميان من و خود حجاب قرار مىدهى و حال آنكه فردا در شكم من خواهى بود و من ميان خود و زمين حجاب قرار نمىدهم . ابو شعيب آن پاره حصير را برداشت و دور افكند ، و سالها با ابو شعيب به پسنديده‌ترين صورت به عبادت پرداخت و در حالى كه هريك ديگرى را بر آن يارى مىداد درگذشتند . 76 - المهتدى بالله و احمد بن ابى دؤاد شيخ امام عالم ابو الفرج بن جوزى با اسناد خود از قول صالح بن على بن يعقوب هاشمى براى ما چنين نقل كرد كه مىگفته است : در مجلس امير المؤمنين المهتدى بالله « 64 » حضور يافتم ، او براى رسيدگى به امور ستمديدگان در كاخ بيرونى بار عام داده بود . من ديدم شكايات مردم را از اول تا آخر براى او مىخوانند و او فرمان مىدهد كه پاسخ لازم تهيه و نوشته شود و بر او بخوانند و مهر شود و همانجا به صاحب آن تسليم گردد . اين موضوع مرا شاد كرد و آنچه را ديدم بسيار پسنديدم و شروع به نگريستن به او كردم ، متوجه شد و به من نگريست ، من چشم از او برداشتم تا آنكه اين كار سه بار تكرار شد كه چون سرگرم كار مىشد به او مىنگريستم و چون به من مىنگريست چشم از او برمىداشتم . المهتدى به من گفت : اى صالح ! گفتم : اى امير المؤمنين گوش به فرمانم و بر پاى خاستم ، گفت : از ما چيزى در دل دارى كه مىخواهى آن را بگويى ؟ گفتم : آرى سرورم ! گفت : بر جاى خود باش ، و من بر جاى خويش برگشتم ، چون المهتدى برخاست به حاجب گفت صالح نرود ، و چون مردم رفتند اجازه ورود براى من داده شد وارد شدم و براى او دعا كردم ، گفت بنشين ، نشستم ، گفت : اى صالح ! خودت براى من مىگويى كه چه چيز بر دل تو خطور كرد يا من بگويم در دلم چه چيزى دربارهء انديشه تو خطور كرده است ؟ گفتم : اى امير المؤمنين هرچه

--> ( 64 ) . محمد بن هارون واثق ملقب به المهتدى از خليفگان خوش‌نام عباسى كه يازده ماه حكومت كرد و به سال 255 هجرى در ميدان جنگ كشته شد ؛ به تاريخ الخلفاء ، سيوطى ، ص 361 ، چاپ محمد محيى الدين عبد الحميد مصر مراجعه شود .